" سر فصل " » 1388 » دی

دیدی آخر به وداعش نرسیدم و برفت ؟

~ ۲۶ دی ۱۳۸۸

 

گاهی روزگار چنان پیش می رود که شنیدن یک خبر خوب ادمی را دچار حیرت و تعجب می کند و به طور طبیعی در این ایامی که شنیدن خبر بد کسی را شوکه نمی کند ، باید این طور باشد که تن و روح به شنیدن خبر عادت کرده باشد ، اما حقیقت این است که من هنوز با شنیدن بسیاری از خبرهای بد دچار شک و بهت می شوم .
خبر فوت استاد را  با صدای گرفته و بغض الود  نیکو از پشت موبایل فهمیدم و انگار چیزی در دلم لرزید .
اولین باری که استاد را دیدم حدود ۳ سال پیش دیدم ، عکاسی خبری را در محضرش شاگردی می کردم . چهره اش مهربان و تن صدایش گیرا بود . کار او باز کردن دریچه ای جدید برای دیدن و نگاه به دنیای اطراف بود .
اکثر اوقات ، صبح های یکشنبه او را با سیگاری در دست و کوله ای بر پشتش وقتی از سرازیری خیابان پاکستان بالا می رفت می دیدم . چقدر صمیمی و مهربان بود .
بعد از اتمام کلاس ها همچنان با استاد در ارتباط بودیم . به دفترش در خیابان قائم مقام  می رفتیم و او مانند همیشه مرا با لقبی که برایم ساخته بود صدا می کرد و با چهره مهربانش ما را به داخل دعوت می کرد .
در داخل اشپزخانه اش یخچالی داشت که روی بدنه ان پر بود از ورق های کوچکی با چسب به بنده اش چسبانده بود ، از طرز تهیه غذای محلی تا مهم ترین قرارها ملاقاتش را روی بدنه ان یخچال می چسباند . چند فریم عکس هم روی بنده سفید یخچالش بود .
محل کارش شلوغ و درهم ریخته بود ، پر بود از قاب های چوبی و فلزی و تابلو های خالی .
وقتی در تشییع جنازه مرحوم نادر ابراهیمی در خانه هنرمندان  مشغول عکاسی بودم دیدم کسی صدا می زند : “خندان ، خندان”
برگشتم دیدم بهمن جلالی است . گفتم استاد شما اینجا چه می کنید ؟ و حالا خود او را برای اخرین بار باید در خانه هنرمندان ببینیم .
بعد از انتخابات فرصت نشد به دفترش بروم و اتفاقا چند روز پیش بود که نیکو گفتم هر طور شده یک روز برویم دفتر استاد .
حیف که فرصت نشد و منتظر نماند و رفت .
دلم برایت تنگ خواهد شد. برای ان چهره و صدا ، برای ان همه سادگی و صداقت .
ارام بخواب .